شعر فرياد=فريدون مشيري

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟

شعر=دلم پرواز میخواهد...

دلم پرواز میخواهد

و شعری با تب سوزان،

و آن تنهایی برگی

که افتد از سر شاخه

و جان بخشد نگاهم را،

دلم آواز میخواهد،

هزاران شعر ناخوانده

هزاران حس جامانده

و یک دریا پر از باران

که مانده در دل مژگان،

دلم آغاز میخواهد

دلم پرواز میخواهد.