<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خب</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Dec 2013 12:27:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>چه بايد كرد...!</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com/post/92</link>
<description>پرستو گفت: کوچ بايد کرد لاک پشت گفت: درون لاک بايد خفت فاخته سينه صاف کرد براي آواز و من کفش هايم را درون رودخانه غرق کردم</description>
<pubDate>Sat, 28 Dec 2013 12:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>insanamarezoust</dc:creator>
<guid>insanamarezoust.blogfa.com/post/92</guid>
</item>
<item>
<title>رستگاري از شاوشنگ</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com/post/90</link>
<description>در زندگي روزمره مان با اتفاقات زيادي روبرو مي شويم هر آنكس كه در اين دنيا زيستن را اُميد ميداند راحت ترخواهد توانـــست چيزِ رابطه ي زيستن در زندان اين دنــيا خطرناكيه با اين فيلم را مطابقت دهد. رستگاري از شـاوشنك ميتوان گفت به گونه اي زندگي در اين زندان دنيويرا به ما نشان ميدهد. رستگاری از شاوشنک (به انگلیسی: The Shawshank Redemption) فیلمی است به کارگردانی فرانک دارابونت محصول سال ۱۹۹۴ بر اساس رمانی از استفن کینگ ساخته شده‌است و در آن تیم رابینز در نقش</description>
<pubDate>Fri, 21 Jun 2013 21:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>insanamarezoust</dc:creator>
<guid>insanamarezoust.blogfa.com/post/90</guid>
</item>
<item>
<title>رمان عاشقانه دالان بهشت</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com/post/39</link>
<description>باز قفسه ي كتاب خانه را نگاهي ميافكنم چشم به رماني ميدوزم كه سـال ها پيش مطالعه اش كرده بـودم اين رمـان يـــكي از بهترين رمان هاي قفسه ي كــتاب خانه ام هست،كه با توجه به علاقه ام به اين كتاب، ازدرون قفــسه كــتاب خانه خواستم در وب شخصي منتشرش كنم... نام کتاب : دالان بهشت نویسنده : نازی صفوی زبان کتاب : فارسی تعداد صفحه : 506 چاپ سي و سوم متن كامل رمان رو ميتوانيد در ادامه مطلب با انتخواب سر فصل مطالعه نماييد...</description>
<pubDate>Thu, 30 May 2013 12:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>insanamarezoust</dc:creator>
<guid>insanamarezoust.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهي به كتاب ←آنك انسان اثر فردريش نيچه</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com/post/38</link>
<description>کتاب: انسان مصلوب (آنک انسان) Ecce Homo فردریش ویلهلم نیچه FRiedrich Wilhelm Nietzsche 1844-1900 ترجمه: = رویا منجم = ← معرفي در ادامه مطلب</description>
<pubDate>Thu, 30 May 2013 08:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>insanamarezoust</dc:creator>
<guid>insanamarezoust.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>نیایش برای صلح</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com/post/26</link>
<description>اثری از فرانچسکوی قدیس این متن در جلسه افتتاحیه سازمان ملل در سال 1945 خوانده شد. خداوندا مرا وسیله صلح خویش قرار ده آنجا که کین است، بادا که عشق آورم آنجا که تقصیر است، بادا که بخشایش آورم آنجا که تفرقه است، بادا که یگانگی آورم آنجا که خطا است، بادا که راستی آورم آنجا که شک است، بادا که ایمان آورم آنجا که نومیدی است، بادا که امید آورم آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم آنجا که غمناکی است، بادا که شادمانی آورم خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم</description>
<pubDate>Thu, 30 May 2013 07:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>insanamarezoust</dc:creator>
<guid>insanamarezoust.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com/post/25</link>
<description>کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش ! که مـؤذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش ! که سحرگاه کسی بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی کوک کن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این کوچه دگر خالی از خِش</description>
<pubDate>Wed, 29 May 2013 11:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>insanamarezoust</dc:creator>
<guid>insanamarezoust.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>دنياي اين روزاي من</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com/post/37</link>
<description>گَوَن از نسيم پرسيد دل من گرفته زين جا، هوس سفر نداري زغبار اين بيابان؟ همه آرزويم، امّا چه كنم كه بسته پايم... به كجاچنين شتابان؟... به هر آن كجا كه باشد، به جز اين سرا، سرايم سفرت بخير امّا... تو ودوستي خدا را چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي، به شكوفه ها ،به باران، برسان سلام ما را. = شفيعي كدكني =</description>
<pubDate>Wed, 29 May 2013 11:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>insanamarezoust</dc:creator>
<guid>insanamarezoust.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>شعر=ناكجاباد</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com/post/13</link>
<description>تا گل غربت نروياند بهار از خاك جانم با خزانت نيز خواهم ساخت خاك بي خزانم گرچه خشتي از تو را حتي به رويا هم ندارم زير سقف آشناييهات مي خواهم بمانم بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم در همين ويرانه خواهم ماند و از خاك سياهش شعرهايم را به آبي هاي دنيا مي رسانم گر تو مجذوب كجا آباد دنيايي من اما جذبه اي دارم كه دنيا را بدينجا مي كشانم =محمد علي بهمني=</description>
<pubDate>Mon, 27 May 2013 06:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>insanamarezoust</dc:creator>
<guid>insanamarezoust.blogfa.com/post/13</guid>
</item>
<item>
<title>گفتگو با نازی صفوی نویسنده رمان دالان بهشت :</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com/post/89</link>
<description>تا بهشت راهی نیست كار دختر و پسر جوانی به خاطر توقع های زیاد دختر، به جدایی می كشد. پسر می رود و زندگی دوباره تشكیل می دهد و دختر در تنهایی خودش، متوجه اشتباهش می شود. بعد از ماجراهایی دختر و پسر داستان، دوباره به هم می رسند. به نظرتان از سوژه ای تا به این حد تكراری و كلیشه ای می شود داستانی خوب و خواندنی درآورد؟ نازی صفوی نشان داده كه می شود. او در دالان بهشت با پرداخت خوب روحیات دختر توانسته كاری متفاوت ارائه بدهد.</description>
<pubDate>Sun, 26 May 2013 15:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>insanamarezoust</dc:creator>
<guid>insanamarezoust.blogfa.com/post/89</guid>
</item>
<item>
<title>رمان‌دالان بهشت ←قسمت اول</title>
<link>https://insanamarezoust.blogfa.com/post/88</link>
<description>از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و با بی حوصلگی گفتم: - در عمارت را هم این قدر طول نمی دهند تا باز کنن، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی</description>
<pubDate>Sun, 26 May 2013 14:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>insanamarezoust</dc:creator>
<guid>insanamarezoust.blogfa.com/post/88</guid>
</item>
</channel>
</rss>
